اين عكس منو ياد بهترين روزهاي عمرم ميندازه! خيلي دوسش دارم.
روزهايي كه نميدونم تولدشون از كجا و از چي بود؟! ولي براي هميشه زنده میمونن.
منو به خونه اي راه دادن كه با تمام وجود حس ميكردم جاي من نيست ولي صاحبخونه دعوتم كرده تا تو بزم ملكوتيش كه ملائك مستخدمين الي الابد اون خونه ن ، من هم فقط لحظه اي از عطر خوششونو بردارم و به قلب و روحم بزنم تا لكه هاي سياه و پلشتشو كمرنگتر كنم. مدام تو اين خونه ميديدمش! چه روزهايي بود روزهاي ميهماني امام رئوف ، امام رضا(ع)...
شايد از اين عكس هيچكس جز خودم چنين چيزي نبينه! اين همون اتوبوسيه كه همسفر ما بود، با بچه هاي گل مركز عاشوراي دزفول. غروب آخرين روز انتظار!! بعد از2 روز (البته اين ۲ روز زمان طي مسير بود، بماند روزها و هفته ها و ماههاي انتظار) اين غروب آشنا غروبي بود كه ساعتي بعد درد غربت راه رو با هواي آشناي حرم دلرباش التيام داديم – چند كيلومتري مشهد بود-
سال تحويل پارسال(86) اونجا بوديم. روزهاي بينظيري بود. باز دلم هواشو كرده.
بگذريم گفتني اونقدر زياده كه شايد نگفتنش بهتر...
اين عكسو بعدا به پست اضافه كردم
همونجاييه كه ميگفتم! چه زيبا و باصفاس. روز شهادت امام رضا ست...

سلام
اینجا منطقه سردشت حوالی شهرستان دزفوله.جایی که ساکنین اون بختیاری های باصفا هستن .خیلی زیباست(منطقه شو میگم).
بهار دزفول با این مناطق کم نظیرش واقعا دیدن داره. اونقدر سرسبزه که دل کندن از اونجا خیلی سخته. با اون اهالی بامحبت و باصفاش. گفتنی ها و البته دیدنی های زیادی داره ولی فرصت نیست که واستون بگم.هنوز بقیه عکساشو نتونستم آپلود کنم .شاید بعدا مفصل تر بگم و عکسهای اون رو هم بذارم .
تو اولین فرصت یه جای باصفاتر رو نشونتون میدم.دیدنش ضرر نداره.
منتظر پست های بعدی باشید.


.سلام
به نام خدايي که اراده کرد و من رو آفريد تا اين همه زيبايي رو نشونم بده.
وقتي يه نگاه به دور و برم ميندازم ،جهاني رو ميبينم که پر از لطف و مهر و شگفتيه ،اونقدر زيباست که ناملايمات اون اصلا به چشم نمياد بر خلاف نظر خيليا که فقط چهره زشت دنيا رو ميبينن و از اين بينهايت صفحه ی سفيد، فقط اون چند تا نقطه سياهش چششون رو پر کرده.
اصلا يه سؤال؛ مگه ممکنه خدا زشتي خلق کنه؟ اين ما آدماييم که بعضي چيزا رو زشت ميکنيم.يه سوال ساده ديگه؛ بذار بچه گونه اين سؤال رو بپرسم! زور ما بيشتره يا خدا؟!!
به نظر شما ما چقدر از زيبايي هايي رو که خدا آفريده ميتونيم زشت کنيم؟
پس تقريبا قابل مقايسه نيستن!
حالا چي ميشه که ما ازبين تمام اين زيباييها تنها اون چند نقطه رو ميبينيم؟
اصلا یه چیز دیگه، همین چیزایی رو که به عنوان زشتی ازش یاد میکنیم شاید جزء زیبایی های دنیا باشن! اگه اینا نبودن ما چطور میتونستیم قدر خوبیها رو بدونیم؟ پس چقدر زیبا هستن[بعضی]از زشتی ها! (اعتراف میکنم اینجا نتونستم به صراحت بگم تمام زشتیها(؟))
خلاصه خوبه یه کم زاویه دیدمون روعوض کنیم.حیفه چشم پوشی از اینهمه نعمت.بهتره لایقشون بشیم.البته ناگفته نماند منظورم این نیست که به طورکلی از مشکلات و سختی ها چشم بپوشیم چون تقریبا ناممکنه، میگم بهتره اون نیمه پر لیوان رو با دقت بیشتری نگاه کنیم. نیمه خالی اون ارزش این رو نداره که عمر با ارزشمون رو به خاطرش بریزیم دور.
اگه چشممون رو به زیباییها باز نکنیم به خودمون و خدامون ظلم کردیم.
راستی اگه واقعا اینقدر دنیا پر از قشنگیه، پس اون که اینا رو آفریده چطوره؟!! ...

چقدر دلرباست لبخند یه غنچه. غنچه ای که شاده از تولدش و حصار خودش رو میشکنه و عرض اندام میکنه، غافل از اینکه خیلی زودتر از اونچه فکر میکنه پیر و فرسوده میشه و سریع جون میده!
ولی یادمون نره همیشه بعد از یه گل پژمرده، غنچه دیگه ای در حال شکفتنه.
و این یعنی امید...

فکر نکنم نیازی به توضیح داشته باشه. یه غنچه مسن! چه زیباست میهمانی شبنم و گلبرگ.